سلام
بعد از دو سال و نیم وقفه دوباره اومدم .
فکر نمی کردم وبلاگم هنوز باز باشه
در هر صورت فعلا برگشتم
شاید از این به بعد زود زود آپ کنم
می خوام بیشتر در مورد حال و هوای خودم و کارایی که می کنم بنویسم . یعنی اونقدر رسمی و ادبی نه ، هر چیزی که به ذهنم میاد رو آپ کنم .
میگویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمیتواند دید.
درشبهای بدر کامل دیدار ماه بلند تر پلنگ را به خشم و جنونی میکشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد.
فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل میگیرد که میپندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت.
اما غرور شکسته پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی میبرد که به خیره چنگ در هوا زدست و ،
نومید و خسته با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فرو افتادست و ، زخم های مهلکش مهتاب را به خون می آلاید

خیال خام پلنگ من به سوی ماه، جهیدن بود
و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

زلیخا عشق نمی داند
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی. تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.وقصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
برگرفته از داستان عرفان نظرآهاری
چه گریزیست به من
چه شتابیست به راه
به چه خواهی بردن در شبی از نیمه تاریک پناه –
مرمرین پله آن غرفه عاج!
ای دریغا که ز ما بس دوراست
لحظه ها را دریاب.
چشم فردا کور است.
نه چراغیست در آن پایان-
هر چه از دور نمایانست.
شاید آن نقطه نورانی-
چشم گرگان بیابانست.
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او دراینجاست نهان
می درخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی به اوج
درگذشت بانوی موسیقی ایران، مهستی عزیز رو تسلیت می گم 
شاید اگه دایم بودی کنارم 
یه روز می دیدم که دوستت ندارم 
می خوام برم که تا ابد بمونم 
سخته برای هر دومون می دونم 
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من انجاس تو تنها نیستی
خودم میرم عكسم ولی تو قابه! 
میشنوه حرف رو ولی بی جوابه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه



روحش شاد و یادش گرامی...![]()

![]()
![]()
![]()
اگر که بیهوده زیباست شب
برای چه زیباست شب؟
برای که زیباست؟
شب و رود بی انحنای ستارگان که سرد می گذرد
و سوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یادآورد کدام خاطره را
با قصیده ی نفس گیر غوکان
تعضیتی می کنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای هم آواز دوازده گلوله سوراخ می شود
اگر که بیهوده زیباست شب
برای چه زیباست شب؟
برای که زیباست؟


به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته ، تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشمامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم ، اینو به خدا گفتم به سختی
ôôô
من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمیموندم
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم ، نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار ولی دستامو رها کن
من انقدر خواب بودم ، نمی دیدم
چی داره میگه نگات ، چی میگن اون چشمات
من انقدر خواب بودم، نمی فهمیدم
معنی حرف تورو ازتوی گریه هات
تا به خودم بیام یکی تو رو دزدید
چشمای خمارم دیگه هیچ وقت تو رو ندید
شبهای تنهای تنهای من
پر شد از درد حسرتهای من
سرمای شبهام و دستهای تنهامو گرم کن
امشب تو برگرد به دنیای من
بگذر از درد گناه های من
فریاد دل میگه به یک بار دیگه رحم کن
بارون اشکاتو ای کاش یک بار میدیدم
معنای حرفاتو ای کاش من می فهمیدم
من انقدر خواب بودم ، نمی دیدم
چی داره میگه نگات ، چی میگن اون چشمات
من انقدر خواب بودم، نمی فهمیدم
معنی حرف تورو ازتوی گریه هات
خواب بودم نمی دیدم خواب بودم نمی فهمیدم
خواب بودم نمی دیدم خواب بودم نمی فهمیدم
خواب بودم نمی دیدم خواب بودم نمی فهمیدم
خواب بودم نمی دیدم خواب بودم نمی فهمیدم
خواب بودم نمی دیدم خواب بودم نمی فهمیدم
یه مطلبی رو تو یاهو ۳۶۰ نوشتم دلم نیومد اینجا ننویسم::
![]()
![]()
![]()

واست می میرم 
سردی نگاه رو بشکن فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیس
بودن تو ارزومه حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو
خوندن من یه بهانس یه سرود عاشقانس
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه
می میرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم واست می میرم جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه


می خواستم زندگی کنم در را بستند
می خواستم ستایش کنم گفتند خطرناک است 
می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است
می خواستم بخندم گفتند دیوانه است
به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است
پس فریاد زدم
زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.