تبليغاتX


.::میشه هیچی رو ندید فقط نگاه کرد::.

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:49  توسط ستاره  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:23  توسط ستاره  | 

او را به رویای بخارآلود و گنگ شامگاهی دور گویا دیده

                                                         بودم من...

لالائی گرم خطوط پیکرش در نعره های دوردست و سرد

                                                          مه گم بود.

لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست در هذیان

                 شیرینش ز دردی گنگ می زد گوئیا لبخند...

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم از اعماق نومیدی

                                                          صدایش کردم:

                        "-ای پیدای دور از چشم!

دیریست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن!"

 

و آندم که چشمانش در آن خاموش بر چشمان من لغزید

در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم:

"- آیا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاریک قلب یاسبارم نیست؟"

"آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران

                                                  خواهش پر درد دارم نیست؟"

نه!

من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!

آنگاه نومید از فروتر جای قلب یاسبار خویش کردم

                                           بانگ باز از دور:

               "- ای پیدای دور از چشم!..."

او لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را

اما صدایش با صدای عشق های دور از کف رفته

                                                       می مانست...

لالائی گرم خطوط پیکرش از تاروپود محو مه

                                         پوشید پیراهن.

گویا به رویای بخارآلود و گنگ شامگاهی دور او را

                                                دیده بودم من...  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:50  توسط ستاره  | 

کاش به اشکهای کودکانه ام رحم می کردی
کاش تو راز درونم را می دیدی وسفر را فراموش می کردی
کاش هنوزهم در کنارم بودی و تو را درلحظه لحظه زندگی ام حس می کردم.
امّا افسوس که این چنین نیست و تو رفتی و من ماندم و من....

**************** 

بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمیدارد

بگذار آن باشم که در کنار تو گل میچیند

بگذار آن باشم که ژرفای احساسات خود به او میگویی

بگذار آن باشم که رازهایت را به اومیگویی

بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی

بگذار آن باشم که در شادی همراه او میخندی

بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی

**************** 

هر ستاره شبي است که از تو دورم آسمان چقدر پر ستاره است ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:10  توسط ستاره  | 

گر بدینسان  زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی

                                                        نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست من.

 

گر بدینسان  زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک. 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:49  توسط ستاره  | 

شبی از پشت یک تنهائی نمناک و بارانی ،

ترا با لهجه گلهای نیلوفرصداکردم،

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،

ترا از بین گلهائی که در تنهائیم روئید ،با حسرت جدا کردم.

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دل ،حیران و سرگردان چشمانی است رویائی،

ومن تنها برای دیدن زیبائی آن چشم ،

ترا در دشتی از حسرت و تنهائی رها کردم.

همین بود آخرین حرفت،

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت،

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید،

واکردم.

نمی دانم چرا رفتی......

نمی دانم چرا........     

وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،

نمیدانم کجا ، تا کی ؟ برای چه  ؟ !

ولی رفتی و بعد از رفتنت ،باران چه معصومانه می بارید.

و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت

وبعد از رفتنت ، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

و بعداز رفتنت ،  انگار کسی حس کرد ،

من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار خواهم مرد.

و بعد از رفتنت ، دریاچه ها بغض کرد.

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با ان که میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد،

هنوز آشفته چشمان زیبای توأم...

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرش و تردید،

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

" تو هم در پاسخ این بی وفائیها بگو ،در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم "

ومن در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید،

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است ،

ومن در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل ،

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،

نمی دانم چرا...؟

شاید به رسم عادت پروانگیمان باز...

برای شادی و خو شبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:42  توسط ستاره  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
 از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است.
 هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم!
 اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب مي‌بردند.
 هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد. هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!
 تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
 بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشده‌اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
 يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام!
 كسي سوالي نداره؟...
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:15  توسط ستاره  | 

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است

شما که تابانده اید در یاس آسمانها

امید ستارگان را

شما که به وجود آورده اید سالیان را

قرون را

و مردانی زائیده اید که نوشته اند بر چوبه دارها

یادگارها

و  تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن خود پرورده اید

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است

شما که برق ستاره عشقید

در ظلمت بی حرارت قلب ها

شما که سوزانده اید جرقه بوسه را

بر خاکستر تشنه لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و در تعب ها

و پاهای آبله گون

با کفش های گران

در جستجوی عشق شما می کند عبور

بر راههای دور

و در اندیشه شماست

مردی که زورقش را می راند

بر آب دوردست

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است!

شما که زیبائید تا مردان

زیبائی را بستایند

و هر مرد که به راهی می شتابد

جادوئی از لبخند شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای بست

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است !

شما که روح زندگی هستید

و زندگی بی شما اجاقیست خاموش

شما که نغمه آغوش روحتان

در گوش جان مرد فرحزاست

شما که در سفر پر هراس زندگی مردان را

در آغوش خویش آرامش بخشیده اید

و شما را پرستیده است هر مرد خودپرست -

عشقتان را به ما دهید

شما که عشقتان زندگیست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است!

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 11:46  توسط ستاره  | 

 Kisses 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریِ عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزوم دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو تا چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزوم دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:16  توسط ستاره  | 

شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم!

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

  شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود Smiley Sunglasses

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط ستاره  | 

@ الو سلام. خواهش ميكنم شركت كننده عزيز خودشونو معرفي كنن.
# سونیتا ساندیس نژاد هستم، 28 ساله و دكتراي فيزيك اتمي گرايش اسب دواني دارم. كارشناس مسائل خاورميانه هم هستم
@ خب اگه موافقين مسابقه رو شروع كنيم. كدوم شماره رو انتخاب ميكنيد؟
# من به نيت 14 معصوم شماره 22 رو انتخاب ميكنم.
@ و ميريم شماره 22 رو كه بلي خانه بازيها هست. كدوم بازي رو انتخاب ميكنيد؟
# من بازي تصوير شناسي رو انتخاب ميكنم
@ خب خانوم حسن پور تصويري كه ميبينيد مربوط به كدام يك از گزينه هاي زيره؟
الف - پرتره اي از عيسي ترا اوره.
ب - دندانهاي كرسي كروكوديل.
ج - کودکي آنجلينا جولي .
د - تصويري از شيخ پشم الدين آقايي.
# فكر ميكنم گزينه اول درسته.
@ جوابتون اشتباست چون تمام گزينه ها غلط بود و جواب درست تصويري از يك دبه خيار شور بود و شما 15 ثانيه رو از دست
داديد. خب حالا چه شماره اي رو انتخاب خواهيد كرد؟
# آقای مجری خواهش میکنم شما هم کمک کنید.
@ چشم خانوم ما تا حدی که بتونیم سعیمونو میکنیم. خب حالا چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟
# شماره 17.
@ بله خانه 17 مربوط به سئوالات مربوط به معارف اسلامیه. و اما سئوال:
13 رجب چه روزی است؟
الف - تولد حضرت علی (ع)
ب - تولد حضرت عیسی ترا اوره (ع)
ج - روز جهانی مبارزه با موات مخدر
د - روز ملی شدن صنعت نفت

# امممم. سخته یه کم کمک کنید خواهش میکنم.
@ ببینید از بین الف و ج یکی رو انتخاب کنید.
# الف... نه جیم درسته. جیم.
@ میریم که ببینیم پاسخ درست رو و بله اشتباست گزینه الف درست بود و شما 30 ثانیه رو از دست دادید. خوب حالا 10 ثانیه فرصت دارید. ادامه میدید یا 2750 تومن رو از ما هدیه قبول میکنید؟
# اااااااممممممم ... آقای مجری کمک کنید ...
@در این مرحله نمیتونم کمکی بکنم ... مــــــــــــــــــي فروشيد يا ادامه مسابقه ؟؟
#ادامه ميدم ... بخاطر شبکه سه شماره پنج ...
@ و میریم که آخرین شانس این شرکت کننده رو ببینیم. و بعلللللللله ... بلللللللللللللللللللله ... خانه جایزه. شما برنده کمک هزينه عمل دماغ شديد. امیدوارم دماغ جدیدتون مبارکتون باشه !!!  Bounce Roll 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:15  توسط ستاره  | 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
                                 من خوب می شناختمش:
         "نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
                                   حتی زمان مرگ
         آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
                                           آن بیقرار عشق
               چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . " 
                       روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
                    " شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
        هر روز در درخشش خورشید تابناک
                             هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
       آن دختر سکوت ؛
                      در انتظار دیدن رویت نشسته بود."
          روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
                         " جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
          هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
                           هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
          با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
                                               تا آخرین نفس ؛
         در انتظار دیدن رویت نشسته بود . "

                      روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
               " افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
                                  کمی زودتر می آمدی . "

           اما بگو : 
               "من خوب می دانم
                             حتی در آن جهان
         آن خفته ی خموش ؛
                   در انتظار دیدن رویت نشسته است ."

           روز ی اگر .......
                                    اما ؛ نه ؛
        او هیچوقت دیگر نمی آید......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:57  توسط ستاره  | 

اشک رازیست

         لبخند رازیست

                    عشق رازیست...

                               اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی 

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

                                      من درد مشترکم

                                         مرا فریاد کن......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:57  توسط ستاره  | 

می نويسم آری من می نويسم
 
از عشق برايت حرف می زنم
 
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم

عشق را معنا می کنم

تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
 
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم!!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:56  توسط ستاره  | 

ویلیام شکسپیر می گه: زمانی که فکر می کنی تو 7 تا اسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه

میخوام بگم دوستت دارم نه به 21 زبان زنده دنیا بلکه با زبان قلبم......گوش کن.......

شاید کسی که با تو خندیده رو فراموش کنی ولی کسی که با تو اشک ریخته هرگز.............

الهی میدون بشم وانت بشی دورم بگردی

از خدا نخواه که تو دنیا کسی رو داشته باشی از خدا بخواه که تمام دنیای کسی باشی

دوست دارم چشمهایت را قاب کنم و بر طاقچه دل بگذارم تا اخرین دلشوره هایم در شیرینی نگاهت محو گردد

اگه یه وقت تو کوچه پس کوچه های دلم گم شدی از کسی ادرس نپرس .........چون جز تو کسی اونجا نیست

چنین گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با اشتی اشتی کن و از جدایی جدا باش.......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:14  توسط ستاره  | 

 

میری تو یه وبلاگی می بینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!!
 یه فایل
ZIP دانلود می کنی به جز آنفولانزای مرغی تمام ویروس ها توش هستن
 تو جستجوگر عکس گوگل تایپ میکنی کرگدن عکس خودت رو پیدا می کنه !
 بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن
 میری تو یه سایتی انقدر دنبال یه لینک می کنی تا آخرش مخت هنگ می کنه
 سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل ثبت می کنی وقت جستجو میافته صفحه 400!!!
 میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت
LABAIK.COM بازه !!!!
 سه ساعت یه فایل و دانلود می کنی ( بدون
DAP ) به 99% که میرسی یهو RESET میشی
 رو لینک فقط بالای 18 سال کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ!
داری با دختری چت می کنی دختره وب و ویس داده یک دفعه خانمت می یاد بالا سرت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:51  توسط ستاره  | 

1- سيبيل

2- گردن کلفت

3- شکم در حد حاجي بازاري

4- کلاه شاپو

5- تسبيح شامقصود اصل

6- يک ماشين: حداقل پژو جي‌ال‌ايکس

البته لازم به ذکره که قبلا اين نکات 10تا بوده:

7- غيرت

8- مرام و معرفت

9- لوطي گري

10- صفا و صميميت و عقش (عشق)

که الان، در حال حاضر به خاطر رفاه حال دوستان عزيز، چندتا از اين شروط دست و پاگير رو حذف کرديم تا اين شرايط در همه  قابل استفاده باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:47  توسط ستاره  | 

 

Image hosting

Image hosting