![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قابل توجه بعضی ها ![]()
![]()
........
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید"مایوس نباش؟"ــ
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی!
و این همه اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.
تو را شناختم.تو را یافتم.تو را دریافتم و همه حرفهایم شعر شد
شعر ها همه خوبی شد
به تو گفتم :"گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم."
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست
بزرگترین اقرارهاست.ــ
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن:
"با من بمان!"
در نیست راه نیــست شب نیســــــت ماه نیســــــــــت
نه روز و نه افتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچ کس با هیچ کس سخن نمیگوید که خاموشی به هزارزبان در سخن است
در مــــــــــردگان خویش نظر میبندیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای....

گفتند " نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم"
گفتند" دشمنید دشمنیدخلقان را دشمنید"
چه ساده چه به سادگی گفتندو
ایشان را چه ساده چه به سادگی کشتند
و مرگ ایشان چندان موهن بود و ارزان بود که تلاش از پی زیستن به رنج بارتر گونه ای ابلهانه می نمود
سفری دشخوار و تلخ از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ اندر پیچ از پی هیچ
نخواستند که بمیرند یا از آن پیش تر که مرده باشند
بار خفتی بر دوش برده باشند
لا جرم گفتند که "نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم"
و این خود ورد گونه ای بود پنداری
که اسبانی ناگاهان به تک از گردنه های سخت با جلگه فرود آمدند و بر گرده ی ایشان مردانی
با تیغ ها بر آویخته و ایشان را تا در خود باز نگریستند
جز باد هیچ به کف اندر نبود
جز باد و به جز خون خویشتن
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند که بمیرند

میان تاریکی
میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیالهء شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینهء من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خاست
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند