
تو گل سرخ منی٬ تو گل یاس منی ٬ تو چنان شبنم پاک سحری 
نه ....
از آن پاک تری!
تو بهاری ٬ نه بهاران از توست .
از تو میگیرد وام ـ هر بهار این همه زیبایی را !
هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو.
سبزی چشم تو دریای خیال.پلک بگشا که به چشمان تو دریابم بازـ 
مزرع سبز تمنایم را .
کاشکی همچو حبابی پر اب 
در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.
....................
در دلم آرزوی امدنت می میرد.
رفته ای اینک اما ایا باز می گردی؟
.................
چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم: می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی انرا را دارد که مرا زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من ارامش می بخشند.
و تو چون مصرع شعری زیبا ــ
شعر برجسته ای از زندگی من هستی...
معاشران گره از زلــــف یار باز کنیــــــــــــــــد شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند و ان یـــــــــکاد بخوانید و در فراز کنیــــــــــد
میان عاشق و معشوق فرق بسیـــار است چو یار نــــــاز نماید شما نیــــــــــــــاز کنید

همراه
تنها در بی چراغی شبها می رفتم –
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود.
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
تنها می رفتم ; می شنوی؟ تنها !
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند;
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم ; می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم ...
...........ناگهان
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی .
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
"همه طپشهایم از آن تو باد ; چهره به شب پیوسته !
همه طپشهایم ."
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام ;
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
