راز
با من رازی بود
که به کوه گفتم
با من رازی بود که به چاه گفتم
تو راه دراز
به اسب سیاه گفتم
بیکس و تنها
به سنگها گفتم
۞
با راز کهنه
از راه رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی

اما ــ افسوس!
دیریست کان کبوتر خون آلود
جویای برج گمشده جاده ــ
پرواز کرده است.

...................
دلم می خواست"سقف معبد هستی فرو می ریخت –
پلیدیها و زشتیها به زیر خاک می ماندند –
بهاری حاودان اغوش باز می کرد
جهان در موجی از زیبایی و
خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق
می خندید 
به روی اسمان
ابی ارام٬ پرستوهای
مهر و دوستی پرواز می کردند٬
به روی بامهاناقوس ازادی صدا می کرد..."
مگو این ارزو خام است.مگو"روح بشر همواره سرگردان
و نا کام است."اگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این اسمان
در هم نمی ریزد
بیا تا ما "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"
به شادی"گل برفشانیم و می در ساغر اندازیم"
در موسم بهار کز مهر بامداد
تک دختر نسیم
نشاط وار—
موی مرا شانه می زند٬
وانگه که شاخ پر گل باغی
به دست باد٬
خم می شود که بوسه زند بر لبان من ٬
وانگاه نرم نرم ٬
گل های خویش را بر سرم دانه می کند...
ان لحظه
ای رمیده ز من
در بر منی
در خاطر منی
