تبليغاتX


.::میشه هیچی رو ندید فقط نگاه کرد::.

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

 

ôôô

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بدانی

یا چیزی چنانکه ببینی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

ôôô

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

ôôô

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را در یافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من اشناست.

ôôô

 

 ôôô

 

 در خلوت روشن با تو  گریسته ام

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را

زیرا که مردگان این سال،عاشقترین زندگان بودند

 

ôôô

 

ôôô

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من اشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 زیرا که من ریشه های تو را در یافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

 

 

ôôô

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:49  توسط ستاره  | 

 

Image hosting

Image hosting