
می خواستم زندگی کنم در را بستند
می خواستم ستایش کنم گفتند خطرناک است 
می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است
می خواستم بخندم گفتند دیوانه است
به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است
پس فریاد زدم
زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.
همه بتهایم را می شکنم تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدن ساز و سرود من،
همه بتهایم را می شکنم –
ای میهمان یک شب زودگذر
تا راه بی پایان غزلم، از سنگفرش بتهایی که در معبد ستایششان چون عودی در آتش سوخته ام، ترا به نهانگاه درد من آویزد...