+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:49 توسط ستاره
|
خرد و خراب خسته جوانی خود را پشت سر نهاده ام با عصای پیران و وحشت از فردا
اکنون من در نیمشبان عمر خویشم آنجا که ستاره ئی نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد...
در نیمشبان عمر خویشم ٬ سخنی بگو با من -زود آشنای دیر یافته!- تا آن ستاره اگر توئی ٬ سپیده دمان را من به دوری و دیری نفرین می کنم. با تو آفتاب در واپسین لحظات روز یگانه به ابدیت لبخند می زند.
با تو یک گام و راهی بسوی ابدیت. با تو یک سکوت و هزاران فریاد.